May 11, 2008::یکشنبه ۲۲ اردیبهشت ۸۷

کیارستمی

برای پروژه ی یکی از درس هایم،  از چند ساعت پیش شروع کردم به خواندن و بررسی مصاحبه ها و نقطه نظرات کیارستمی که از فیلمسازان مورد علاقه ام می باشد. در اثنای یکی از گفتگوها (که در مارچ 1998 در دانشگاه اوهایو برگزار شده است)، سئوال مهم و جالبی از سوی یکی از حاضرین مطرح می شود که کیارستمی هم پاسخی می دهد بسیار سنجیده و زیبا. سئوال و جواب را می توانید در ادامه بخوانید. البته چون متن به انگلیسی است، با ذکر منبع، به همان شکل در اینجا آورده می شود. امیدوارم از خواندن آن لذت ببرید.
 

Question: My question is related to politics. Obviously a lot of films have been made about Iran that have become the great films of the nineties just like Chinese movies were the greats of the eighties. It seems to me like a lot of great art is coming out of oppressive cultures or regimes so that while the Westerners can praise their art they condemn their cultures. How much of this factor influences your work and would you be the same person, would your films be the same, if you were making films in the West?

 Kiarostami: I like to use the phrase restrictive to describe the conditions I work under rather than oppressive and I understand that oppressive means many different things under different contexts but for us as artists and filmmakers what we are dealing with are the realities of restrictions and I like to approach it from that angle. I look at these restrictions not in the context of the film alone but in the broader context of life. For me these restrictions exist everywhere and have always been there. Life in the East has never been without them. We have to always live within certain boundaries. Life is the combination and movement between restriction and freedom -- the field of action is limited, the field of power is limited, when we were kids we were always told what we could do and what we couldn't and how far we could go in doing things we could.

 The best example I can give for this concept is when our teachers told us to do a composition for the class. When he gave us a topic, we would write about that topic and come up with something worthwhile. But when he did not specify the topic and left us free to choose our own, we usually couldn't come up with something worth writing about. We needed to be told what the boundaries and restrictions were. This has been the nature of our society and has been replicated in the realities of our film industry. For instance, during the first four years of the Iranian revolution, there was a great deal of chaos in the film industry because not many rules were set yet. Interestingly enough, most of the Iranian movie-makers didn't produce much during this time though a great deal could have been done. No one used the opportunity because everyone was waiting to find out what the restrictions were!

Most of the time, we seek an excuse for running away from the responsibility. Restrictions give us this kind of excuse. Therefore, unfortunately, we seek energy from these boundaries set for us. I don't want to imply that these limitations are good and should be there, but we have been brought up with these and it is in our mentality. This is not limited to my profession -- it's in every profession, creativity is a necessity and limitation makes people more creative. I have a friend who is an architect. He tells me that he is at his best professionally when he designs structures for odd lots because these lands do not fit into the normal pattern and he has to work within a great deal of limitations. So, he must be creative and he enjoys this. It is these restrictions that provide an opportunity for people to be creative.

نقل از ايرانيان دات کام

April 2, 2008::چهارشنبه ۱۴ فروردین ۸۷

مجیدی

چند شب پیش داشتم حرف های مجید مجیدی را در بیانیه ای که در آن شدیدا به دکتر سروش حمله کرده بود را برای دومین بار می خواندم. همانطور که قابل پیش بینی بود مطالب زیادی در رد و نقد سخنان مجیدی در همین مدت کوتاه نوشته شد. عمده ی نقدها هم مربوط به آن قسمتی از سخنان مجیدی بوده است که او به جای انتقاد علمی، که اساسا بعید است توانایی و تخصص لازم به این مهم را دارا باشد چون هیچ سابقه ی علمی در این زمینه ندارد، پا را فراتر گذاشته و به نوعی خود را در مقام  یک مجتهد قرار داده و اقدام به صدور حکم تکفیر نموده است. اما برای من قسمت ابتدایی سخنان مجیدی در بیانیه اش جالب تر بود. آنجا که از منتقدان فیلم اخیرش به نغمه های ناساز تعبیر می کند که بینایی و بصیرت لازم برای فهم فیلمش را نداشته اند و به رغم تلاش های این بدخواهان اثر مجیدی توانسته پیام معنویت را به دنیا، که در تصور او کاستی یا عدم حضور خداست که آن را مملو از فساد و تباهی نموده است، برساند. او می گوید: "در شرایطی که جای خالی "خدا" بیش از هر زمان و عصری احساس می‌شود و تاریخ گواه آنکه بدون خدا هر عملی مباح و آزاد است ، باید آزادگان نگران باشند و از آن میان هنرمندان آزاده."(خبرگزاری مهر 14 اسفند 86).

 با نگاهی اجمالی به این سخنان می توان به ضعف و عدم دقت او، که ناشی از بیگانگی و ناآشنایی با پیچیدگی های موضوع می باشد، پی برد. بعنوان نمونه هیچکدام از طرف های درگیر در بحران های امروز دنیا، از قبیل جنگ های افعانستان و عراق و جنجال های مربوط به کاریکاتورها و غیره، نه تنها در فضای غیر خدایی و غیر دینی رشد نکرده اند بلکه خدا حضوری بدیهی و بسیار تاثیرگذار در شکل گیری تفکرات آنها داشته است. همه می دانند که جرج بوش و حزب متبوعش تا به چه میزان خواستگاه و توجیهات دینی و خدایی برای اعمالشان دارند و وضعیت دیگرانی چون بنیاد گراها و تندروهای مذهبی نیز از این حیث کاملا روشن است. کشور های شرق آسیا نظیر ژاپن و کره شاید تنها جاهایی از دنیا باشند که حضور خدا در آنجاها امری بدیهی نمی باشد واعتقاد به خدا عملا اکتسابی بود و نه ارثی یا فطری و اتفاقا، در این برهه ی خاص از زمان، صلح و انسانیت حضور پررنگ تر و نمود بیشتری دارد در آن قسمت از دنیا دارد تا جاهای دیگر. و یا اینکه در کجای تاریخ ما شاهد آن بوده ایم که بدون خدا هر عملی مباح و آزاد است؟ و هنرمند آزاده یعنی چه؟ اگر اشاره ی او به جمله ی معروف امام حسین است " اگر دین ندارید لااقل آزاده باشید!" که پرواضح است، طبق این سخن، شاید خود آقای مجیدی احتیاج به بازنگری در اعتقادات و رفتارشان دارند تا دیگران تا به این آسانی هیزم به آتش اختلافات و بحران های موجود در جامعه نریزند.  

 

متاسفانه در لابلای سخنان آقای مجیدی مدعیات خیلی بزرگی وجود دارد که با بضاعتی که از او سراغ داریم به هبچوجه هماهنگی نداشته و گویی بیشتر موجب توهم خود وی شده است تا اثبات چیزی که به دنبال آنست. در تاریخ سینما نوابغ بزرگی چون تارکوفسکی و برسون داشته ایم که تمام عمر خود را به باروری اندیشه های معنوی سپری نمودند و آثار به مراتب عمیق تر و پر معنی تری هم خلق نمودند، اما هیچگاه این گونه پرتکبر سخن نگفتند و دچار این غفلت ظریف اما خطرناک نشدند که تنها خود را حامل حقیقت بپندارند و دیگران را، حتا منتقدان هنری شان را، کور و ناتوان از فهم خویش پندارند.

 

شاید ظهور آقای احمدی نژاد در سیاست اندک اندک به حوزه های دیگر نیز سرایت کرده باشد که اینچنین شاهد رویکردهای مشابهی از جمله همین دیدگاه های آقای مجیدی هستیم. حداقل آسیبی هم که این طرز رویکرد به جامعه می رساند این است که با بالا بردن هزینه ی مشارکت مانع حضور و دخالت افراد مختلف با دیدگاه های متفاوت در رشد و بهبود وضعیت فرهنگی جامعه  می شود.

 البته این فرایند یکطرفه نیست. در خیلی از موارد خود دگراندیشان و روشنفکران هم با بیانی نامناسب و با طرح مسایلی غیرضروری، خود و جامعه را از حضورشان محروم می کنند. عدم حضور و مشارکت نزدیک و عمیق در مسایل موجود در جامعه نیز تدریجا منتهی به ناتوانی در درک واقعیت های جاری و ناهنجاری های واقعی آن می شود. اینگونه است که می بینیم گاهی در عرض چند سال، یک نویسنده یا روشنفکر آگاه در اثر مهاجرت و نداشتن ارتباط تنگاتنگ با مردم و مسایل جدی مرتبط با زندگی آنها تبدیل به یک اکتیویست سیاسی کم عمق و پرفریاد می شود و از این رهگذر همه زیان می بینند. بنابراین می توان گفت یک روشنفکر می بایستی حداکثر تلاش خویش را در حفظ حضور خویش و دیگر تولید کنندگان اندیشه نموده و برای این مهم هم درایتی عمیق  و صبری عظیم  لازم است.      

 

 

 

 

January 23, 2008::چهارشنبه ۳ بهمن ۸۶

سخنی با یک دوست

یکی از وبلاگ هایی که سعی می کنم همیشه بخوانم وبلاگ (روزنامه) سعید حنایی کاشانی "فل سفه" است. او بجز آندسته ی معدود از نوشته هایش که به نوعی مربوط به کشمکش های شخصی با برخی افراد می شود و معمولا هم، فارغ  از حقانیت و یا عدم حقانیتش درموضوع مورد مناقشه، تصویری خشن و تا حدی خودخواهانه  از او می نمایند، غالبا حرف هایی سنجیده و پرمغز و اثرگذار را با خواننده های خود به اشتراک می گذارد. بویژه اگر موضوع مرتبط با سینما هم باشد که سلیقه ی مثال زدنی و درک عمیق اش از سینما، مطلب اش را دوچندان خواندنی و آموختنی می کند. چند ماه پیش هم تعدادی برنامه ی تلویزیونی از او دیدم  که به عنوان منتقد سینمایی یا گرداننده و مجری برنامه در آن ها شرکت کرده بود که انصافا در مقایس ایران  کیفیت سخنان و اجرایش قطعا کم نظیر بود.

اما هنگامیکه سخن از سیاست و حکومت به میان می آورد به طرز عجیبی از عمق و درایت کلامش کاسته می شود. به نظر می رسد یک نوع  بی باکی و شجاعت نه چندان پخته ونگاهی نه چندان محققانه واحیانا آمیخته به عصبانیت و خستگی از شرایط سیاسی و اجتماعی کنونی ایران در اکثر نوشته های سیاسی و مذهبی حنایی کاشانی سایه افکنده باشد.

هرچند کماکان این قبیل نوشته هایش نیز می تواند خواندنی و جذاب باشد اما متاسفانه آن رندی و ذکاوت مورد انتظار در این قبیل نوشته های حنایی کاشانی کمتر یافت می شود. مطلب " عصر جوانمردی: غذای سرد انتقام " از نمونه ی بارز و اخیر این گونه مطالب او می باشد که تحلیل او از واقعه ی کربلا و مقایسه ی شرایط امام حسین با اوضاع  کنونی جامعه ی ما و نتیجه گیری هایش به رغم احساس و لطافت موجود در آن ها، جملگی نشان از آن دارند که ذکرش رفت.

 البته پر واضح است که طرح صحیح تر و جدی تر مساله، که شاید در فرصتی دیگر امکان آن حاصل آید، نیازمند مستندات و دلایل دقیق تر و روشن تری می باشد و نکات ذکر شده بیشتراز جهت اشاره و نظاره آمده است تا نقدی جدی و علمی.

لینک مطلب مورد اشاره www.fallosafah.org/main/weblog/item_view.php    

January 7, 2008::دوشنبه ۱۷ دی ۸۶

حقیقت

مردی دانا در شهر بولونيا به من گفت: « راه رسيدن به خدا همانا داشتن زن و فرزند است، ازدواج کن!!».

اما کسانی  ديگر از جمله يک زن ديوانه و يک قديس گفتند: « اگر می خواهی خدا را بيابی، در جستجوی او مباش، گوش هايت را بگير و چشمانت را ببند! اين کاری است که ما می کنيم».

زنی مرتاض که در جنگل زندگی می کرد، در حالی که نيمه عريان بود با فريادی بلند اين چنين پاسخم داد: « عشق،عشق،عشق » و جز اين چيزی نگفت.

روزی ديگر نزد زاهدی رفتم که در غاری زندگی می کرد. از فرط گريه و عبادت به غايت ناتوان می نمود. در جوابم نصيحتی کرد که در نظرم از همه پاسخ هايی که شنيده بودم صحيح تر و دردناکتر آمد. او عصايش را به زمين کوبيد و گفت: « راهی نيست!!! » با وحشت پرسيدم پس چه چيزی وجود دارد؟

- پرتگاه

- فرياد زدم : پرتگاه؟! اين راه رسيدن به خداست؟

- بله همه ی راه ها به پرتگاه و نيستی می رسند.

اين را گفت و با اشاره خواست که تنهايش بگذارم.

      

با تمام اين حرف ها به نظرم يک يا دو بار ردی از او ديده باشم :

 يک بار ، هنگامی که مست بودم و با دوستانم در ميخانه به خوشی تن داده بوديم، کسی را از پشت سر ديدم. هنگامی که برخواست و آنجا را ترک کرد، به یقین دانستم که خود او بود که در اوج غفلتم ، حضورش آنچنان ملموس بود.

باز هم يک بار ديگر، درواقع زمستان گذشته، ردپای او را ميان برف های کوهستان يافتم. چوپانی از راه رسيد. به او گفتم : « نگاه کن: ردپای خدا ! »، خنده ای تمسخرآمیزی کرد و در جوابم گفت: « دوست فقير من تو ديوانه ای . اينها جای پاهای گرگ است که از اينجا گذشته است».

  من ساکت شدم. با خودم گفتم به اين سرکدوی احمق که همه ی مغزش پر از گوسفند و گرگ است چه می توانم بگويم؟! چگونه او می تواند چيزی بالاتر از آن را درک کند؟ من ترديدی نداشتم که آنچه در ميان برف ها می ديدم رد پای خدا بود.

سرورم فرانسيس مرا ببخش، سالهاست که در جستجوی او هستم و اينها تنها آثاری هستند که از او يافته ام.

فرانسيس  سرش را به زير افکنده و در فکر فرو رفته بود. پس از لحظه ای  آهسته گفت:

برادر لئو ، نشانی نيست، چه کسی می داند، شايد جستجوی حقيقت، خود، همان حقيقت باشد

 

بر گرفته از کتاب " جوينده ی راه حق " نوشته  نيکوس کازانتزاکيس، ترجمه بهاره صارمی، با اندکی تصحيح و تغيير

January 4, 2008::جمعه ۱۴ دی ۸۶

ردپای زمان را گم می کنم

 

  امشب بعد از چند دقیقه ای وب گردی خیلی اتفاقی سر از وب سایت شخصی آرش نراقی درآوردم. از پیش خیلی مختصر با  برخی از آثار و نوشته های ایشان آشنا بودم. از جمله اینکه می دانستم ازدوستان و شاگردان دکتر سروش بوده اند و در زمانی که مجله ی  "کیان" در قید حیات (مادی!) بود ایشان هم از نویسندگان آن بودند. اما امشب نکات بسیار جالب و زیبایی از ایشان را کشف نمودم. در قسمت روز- گفتارها از وب سایت شان،  تعداد قابل توجهی فایل صوتی وجود دارد که حاوی مونولوگ های ایشان می باشد در مورد موضوعات مختلف، از روحیات شخصی خودشان گرفته تا مسایل اجتماعی و حتا هنری. در واقع دلیل اینکه من ار آنجا سر درآوردم این بود که  در عنوان یکی از این روز-گفتارها عبارت "ده فرمان کیشلوفسکی" به چشمم  خورد. بلافاصله رفتم سراغ  آن و شروع کردم به گوش کردن. اولین چیزی که به نظرم رسید،  و قبلا هم درخلال  هم صحبتی با یکی دیگر از شاگردان سروش با آن  مواجه شده بودم،  شباهت خیلی زیاد صدا، لحن و کلام  آقای نراقی با دکتر سروش بود. در اینجا هم آدم خود را با همان حزن،  نظم و تسلط بر کلمات که عموما در کلام  سروش وجود دارد مواجه می بیند. و البته اگر در پس این فضای هنرمندانه ، هنر و معنا و عمق هم باشد، که در این مورد هست، می تواند آدمی راهمراه خویش بکشاند به لایه های دیگری از وجود خویش که هم طراوت دارد هم ظرافت. بویژه اینکه آقای نراقی وقتی از خودشان حرف می زنند واقعا توصیفات زیبایی از سرگشتگی وتنهایی شان به زبان می آورند که جملگی  مملوند  از احساس و تصویر. 

اما نکته ی مهمتری که از شنیدن مونولوگ های ایشان به ذهنم رسید، آشنایی و اهمیت دادن ایشان به  فضاها و مقولات مدرن از قبیل سینما و شعر معاصر و مفاهیم پیرامون این ها می باشد،  که معمولاغیبت  این مفاهیم و مقولات در آثار و بینش و کلام دکتر سروش نه تنها کاملا محسوس است بلکه شاید به نوعی یک نوع محدودیت و نارسایی در تفکر و بینش ایشان محسوب گردد. شاید قضاوت من کمی عجولانه پنداشته شود چون بیشتر بر پایه ی شنیدن همین مختصر روز-گفتار ها و تحلیل های مربوط به آن ها  استوار می باشد، اما به نظرم چندان ناصواب و نادرست هم نمی تواند باشد،  مخصوصا وقتی صحبت های بسیار کوتاه اما سنجیده  ایشان را در مورد ده فرمان کیشلوفسکی بشنویم.  و یا آنجا که برای توصیف حالات روحی خود از "چراغ های رابطه تاریکند" فروغ مثال می آورد و در مورد خویش به زیبایی می گوید که گاهی انگار " ردپای زمان را گم می کنم". با وجود اینکه درکلام آرش نراقی در نگاه اول حضور سروش است که رخ می نمایند اما با کمی درنگ ردپای هنر و تجربه ی معنوی و شخصی ایشان است کم کم پدیدار می شود و این بسیار زیباست. قطعا به بقیه ی مونولوگ های آرش نراقی  هم گوش خواهم داد  اما با فاصله و تامل بیشتر تا در مورد قضاوتی که  کرده ام بیشتر بیاندیشم.

اما در مورد ضرورت وجود برخی مفاهیم و مقولات مدرن نظیر سینما و شعر نو در بینش و آثار دکترسروش و ملموس بودن جای خالی آن ها شاید بعد ها بعد از مطالعه ی بیشتر و جمع آوری مستندات محکم مطلبی در اینجا بنویسم هرچند در حال حاضر شاید جزآنچه گفتم و مختصری دلیل و اشاره دیگر چیز زیادی برای افزودن نداشته باشم.     

  

January 2, 2008::چهارشنبه ۱۲ دی ۸۶

تنهایی

 

گفتن از تو
بيش از آنکه نشان از تعلقاتم باشد
پاسخی است به لحظه های تنهايی

و لمس حضورت...
پاسخی است به بودنم


نگاهت
اشارتی است به آرامش

و صدايت

آن تلاطمی است
که رخوت را
از سکون من می زدايد...

 

 

بازگشت

"برگرد به جایی که شکست خورده ای

رها کن جایی را که پیروز شده ای"

 

 

از مقدمه ی " گزارش به خاک يونان " نوشته ی نيکوس کازانتزاکيس ترجمه ی صالح حسينی

December 29, 2007::شنبه ۸ دی ۸۶

انتقاد

  جدا از اتفاقات سیاسی تامل برانگیز روزهای اخیر مانند ترور بی نظیر بوتو که واقعا باورنکردنی و آزاردهنده بود، در حوزه ی فرهنگ نیزاین هفته اتفاق ناراحت کننده‌ی دیگری رخ داد. درگذشت "اکبر رادی" از بزرگترین نمایشنامه نویسان و اهالی فرهنگ کشورمان که بسیار تاسف آور بود. من چند باری از نزدیک ایشان را دیده بودم وتواضع و مهربانی شان دقیقا به یادم مانده است. آخرین بارهم که ایشان را دیدم زمانی بود که بعد از دیدن نمایش " شب روی سنگفرش خیس "، از نوشته های ایشان که توسط هادی مرزبان به روی صحنه رفته بود، به اتفاق یکی دو نفر از دوستان به دفتر کارشان رفته بودیم که در مورد نمایش و اجرا صحبت کنیم. در همان ابتدا نظر تک تک ما را در مورد اجرا و نمایشنامه پرسید . خوب یادم می آید که دوستان همراهم حسابی از نمایش خوششان آمده بود و در قبال سوال ایشان شروع کردن به تعریف و تمجید. وقتی نوبت به من رسید، شاید به دلیل کم تجربگی بود که خیلی صریح شروع کردم به انتقاد. راستش چندان از کاراکتر و شخصیت نقش اول نمایش، که جمشید مشایخی بازیگر آن بود، خوشم نیامده بود. داستان کاملا سیاسی و بروز بود اما تفکر و تحلیل پنهان در پس نمایش به نظر من کمی سطحی می رسید. حتا یادم می آید که در وسط حرف هایم به همین مساله یعنی سطحی بودن تحلیل جاری در نمایش هم  اشاره ای کردم آن شب. هرچند دوستان دیگر به قصد ترمیم و یا تعدیل حرف های من  خیلی زود شروع کردند به مداخله اما به گمانم دخالت آنها  موضوع را بددتر هم کرد، چرا که رادی کاملا دلخور شد. با این وجود سعی کرد به ایراد های من هم جواب بدهد و من هم از ترس بچه ها قیافه ای کاملا شیرفهم شده به خود گرفتم و مساله تا حدی رفع و رجوع شد. الان که فکر می کنم می بینم نحوه ی انتقاد آن شبم کاملا نادرست بود. نه به این دلیل که رادی الان درگذشته و دیگر برای همیشه از میان ما رفته،  بلکه بیشتر به این خاطر که افرادی مثل رادی که عمری را صرف فرهنگ ایران کرده‌اند، مگر چه پاداش و ستایش درخوری نصیبشان شده است که به خاطراختلاف سلیقه و یا اختلاف نظر با نامهربانی وبی ملاحظگی با آنها برخورد شود. البته شکی در فواید و ضرورت انتقاد صحیح و سازنده وجود ندارد اما این را نیز باید به خاطر سپرد که اهالی فرهنگ در جامعه ی ما هیچگاه از یک زندگی توام با آرامش و رفاه و احترام، آنچنان که شایستهی آن می باشند، برخوردار نبوده و نیستند.

 نقد یکی از بحرانی ترین مسایل فرهنگی ماست که متاسفانه کار زیادی نیز در زمینه آن صورت نگرفته است. جامعهی روشنفکری ما در اکثر موارد نقد را به مفهوم غربی آن برداشت، تفسیر و عمل می کند که به نظر من این یک اشتباه فاحش است. شاید قسمت اعظم مشکلات و اختلافات رایج میان روشنفکران ما، که روز به روزهم بر دامنه این سوءتفاهمات افزوده می گردد، از خیلی جهات مربوط به همین نوع برداشت از واژه  انتقاد باشد. در حالیکه  میان جامعه ی ما و جوامع پیشرفته غربی در کلیه زمینه های فکری و عملی تفاوت و فاصله ی چشمگیری وجود دارد، قطعا کارکرد وچگونگی انتقاد نیز می بایستی به نحوی دیگر و متناسب با ظرفیت های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی جامعه صورت پذیرد. پیروی نسنجیده از الگوهای غربی، که سودمندی و مطابقت آنها نیز با شرایط جامعهی ما هرگز مورد مطالعه دقیق قرار نگرفته است، می تواند صدمات جبران ناپذیری برفرهنگ ما تحمیل نماید که مساله انتقاد یکی از نمونه های بارز آن می باشد. از همین رهگذر است که می بینیم غالب نقد های رایج در حوزه های مختلف فرهنگی و هنری خارج از توان پذیرش مولفان آثار بوده و از ِقبل این انتقادات بیشتر کینه و دشمنی خلق می شود تا رشد و بالندگی.

December 28, 2007::جمعه ۷ دی ۸۶

سلام

همیشه دوست داشتم بدون اینکه به نامی اشاره کنم، بنویسم. احساس می کنم نام ها، آدم را در مسیر هایی آماده و چراغانی می اندازند که در آنها سرعت و شتاب مولفه های اصلی می باشند. راه های پیموده شده همواره کم هزینه تر و امن تر به نظر می رسند. بویژه اینکه هر آن  نشانه های "معنی دار" و "روشن" و "همه فهم" هرگونه تردیدی را نیز مقدمه ی یقینی دگر می کند. اما شاید این یقین و روشنی خود بزرگترین دام در حرکت و رشد انسانی و اجتماعی ما باشد و هر قدمی به پیش در این جاده های هموار و پر ز نام نیز منتهی به گسستی شود از خویشتن خویش.هر چند نیک روشن است که گریزی از نام ها و دام ها نیست، اما تکرار این سخنان شاید تلنگری باشد که لختی حاصل آمده از آسانی ها به چشم آید و تکانی، هرچند اندک، را موجب شود.

امیدوارم این مقدمه کوتاه اگر کمکی به نمایان ساختن جهت گیری نوشته های من نکرده باشد حداقل توضیح نسبتا مناسبی برای عنوان این وبلاگ باشد.  موضوعاتی را که مورد علاقه ی من هستند و عموما در باره شان تحلیل و یا نظری ارایه خواهم نمود شامل سینما، ادبیات و شعر، و البته بحث های اجتماعی می باشند. در ناخوشی و غفلت هم شاید ناخواسته، سیاست فضای اندکی از این وبلاگ را اشغال نماید.

لازم است در این همین ابتدا مشخص نمایم که نظرات و تحلیل های ارایه شده در اینجا بیشتر رویکردی تجربی و شخصی خواهند داشت و به هیچ روی ادعای حرفه ای بودن و تخصصی نوشتن وجود ندارد. با این وجود مشتاقانه منتظردریافت نقدها و نظرات مخالف و موافق در مورد تک تک نوشته هایم خواهم بود و در حد توان پاسخ آنها را نیزخواهم داد.

موسيقی

تماس

tardid AT malakut DOT org
Powered by
Movable Type 3.31