انتقاد
جدا از اتفاقات سیاسی تامل برانگیز روزهای اخیر مانند ترور بی نظیر بوتو که واقعا باورنکردنی و آزاردهنده بود، در حوزه ی فرهنگ نیزاین هفته اتفاق ناراحت کنندهی دیگری رخ داد. درگذشت "اکبر رادی" از بزرگترین نمایشنامه نویسان و اهالی فرهنگ کشورمان که بسیار تاسف آور بود. من چند باری از نزدیک ایشان را دیده بودم وتواضع و مهربانی شان دقیقا به یادم مانده است. آخرین بارهم که ایشان را دیدم زمانی بود که بعد از دیدن نمایش " شب روی سنگفرش خیس "، از نوشته های ایشان که توسط هادی مرزبان به روی صحنه رفته بود، به اتفاق یکی دو نفر از دوستان به دفتر کارشان رفته بودیم که در مورد نمایش و اجرا صحبت کنیم. در همان ابتدا نظر تک تک ما را در مورد اجرا و نمایشنامه پرسید . خوب یادم می آید که دوستان همراهم حسابی از نمایش خوششان آمده بود و در قبال سوال ایشان شروع کردن به تعریف و تمجید. وقتی نوبت به من رسید، شاید به دلیل کم تجربگی بود که خیلی صریح شروع کردم به انتقاد. راستش چندان از کاراکتر و شخصیت نقش اول نمایش، که جمشید مشایخی بازیگر آن بود، خوشم نیامده بود. داستان کاملا سیاسی و بروز بود اما تفکر و تحلیل پنهان در پس نمایش به نظر من کمی سطحی می رسید. حتا یادم می آید که در وسط حرف هایم به همین مساله یعنی سطحی بودن تحلیل جاری در نمایش هم اشاره ای کردم آن شب. هرچند دوستان دیگر به قصد ترمیم و یا تعدیل حرف های من خیلی زود شروع کردند به مداخله اما به گمانم دخالت آنها موضوع را بددتر هم کرد، چرا که رادی کاملا دلخور شد. با این وجود سعی کرد به ایراد های من هم جواب بدهد و من هم از ترس بچه ها قیافه ای کاملا شیرفهم شده به خود گرفتم و مساله تا حدی رفع و رجوع شد. الان که فکر می کنم می بینم نحوه ی انتقاد آن شبم کاملا نادرست بود. نه به این دلیل که رادی الان درگذشته و دیگر برای همیشه از میان ما رفته، بلکه بیشتر به این خاطر که افرادی مثل رادی که عمری را صرف فرهنگ ایران کردهاند، مگر چه پاداش و ستایش درخوری نصیبشان شده است که به خاطراختلاف سلیقه و یا اختلاف نظر با نامهربانی وبی ملاحظگی با آنها برخورد شود. البته شکی در فواید و ضرورت انتقاد صحیح و سازنده وجود ندارد اما این را نیز باید به خاطر سپرد که اهالی فرهنگ در جامعه ی ما هیچگاه از یک زندگی توام با آرامش و رفاه و احترام، آنچنان که شایستهی آن می باشند، برخوردار نبوده و نیستند.
نقد یکی از بحرانی ترین مسایل فرهنگی ماست که متاسفانه کار زیادی نیز در زمینه آن صورت نگرفته است. جامعهی روشنفکری ما در اکثر موارد نقد را به مفهوم غربی آن برداشت، تفسیر و عمل می کند که به نظر من این یک اشتباه فاحش است. شاید قسمت اعظم مشکلات و اختلافات رایج میان روشنفکران ما، که روز به روزهم بر دامنه این سوءتفاهمات افزوده می گردد، از خیلی جهات مربوط به همین نوع برداشت از واژه انتقاد باشد. در حالیکه میان جامعه ی ما و جوامع پیشرفته غربی در کلیه زمینه های فکری و عملی تفاوت و فاصله ی چشمگیری وجود دارد، قطعا کارکرد وچگونگی انتقاد نیز می بایستی به نحوی دیگر و متناسب با ظرفیت های فرهنگی و اجتماعی و سیاسی جامعه صورت پذیرد. پیروی نسنجیده از الگوهای غربی، که سودمندی و مطابقت آنها نیز با شرایط جامعهی ما هرگز مورد مطالعه دقیق قرار نگرفته است، می تواند صدمات جبران ناپذیری برفرهنگ ما تحمیل نماید که مساله انتقاد یکی از نمونه های بارز آن می باشد. از همین رهگذر است که می بینیم غالب نقد های رایج در حوزه های مختلف فرهنگی و هنری خارج از توان پذیرش مولفان آثار بوده و از ِقبل این انتقادات بیشتر کینه و دشمنی خلق می شود تا رشد و بالندگی.

نظرها
Posted by: داريوش | December 30, 2007 3:53 PM
Posted by: ماکوان | December 31, 2007 6:25 AM