ردپای زمان را گم می کنم
امشب بعد از چند دقیقه ای وب گردی خیلی اتفاقی سر از وب سایت شخصی آرش نراقی درآوردم. از پیش خیلی مختصر با برخی از آثار و نوشته های ایشان آشنا بودم. از جمله اینکه می دانستم ازدوستان و شاگردان دکتر سروش بوده اند و در زمانی که مجله ی "کیان" در قید حیات (مادی!) بود ایشان هم از نویسندگان آن بودند. اما امشب نکات بسیار جالب و زیبایی از ایشان را کشف نمودم. در قسمت روز- گفتارها از وب سایت شان، تعداد قابل توجهی فایل صوتی وجود دارد که حاوی مونولوگ های ایشان می باشد در مورد موضوعات مختلف، از روحیات شخصی خودشان گرفته تا مسایل اجتماعی و حتا هنری. در واقع دلیل اینکه من ار آنجا سر درآوردم این بود که در عنوان یکی از این روز-گفتارها عبارت "ده فرمان کیشلوفسکی" به چشمم خورد. بلافاصله رفتم سراغ آن و شروع کردم به گوش کردن. اولین چیزی که به نظرم رسید، و قبلا هم درخلال هم صحبتی با یکی دیگر از شاگردان سروش با آن مواجه شده بودم، شباهت خیلی زیاد صدا، لحن و کلام آقای نراقی با دکتر سروش بود. در اینجا هم آدم خود را با همان حزن، نظم و تسلط بر کلمات که عموما در کلام سروش وجود دارد مواجه می بیند. و البته اگر در پس این فضای هنرمندانه ، هنر و معنا و عمق هم باشد، که در این مورد هست، می تواند آدمی راهمراه خویش بکشاند به لایه های دیگری از وجود خویش که هم طراوت دارد هم ظرافت. بویژه اینکه آقای نراقی وقتی از خودشان حرف می زنند واقعا توصیفات زیبایی از سرگشتگی وتنهایی شان به زبان می آورند که جملگی مملوند از احساس و تصویر.
اما نکته ی مهمتری که از شنیدن مونولوگ های ایشان به ذهنم رسید، آشنایی و اهمیت دادن ایشان به فضاها و مقولات مدرن از قبیل سینما و شعر معاصر و مفاهیم پیرامون این ها می باشد، که معمولاغیبت این مفاهیم و مقولات در آثار و بینش و کلام دکتر سروش نه تنها کاملا محسوس است بلکه شاید به نوعی یک نوع محدودیت و نارسایی در تفکر و بینش ایشان محسوب گردد. شاید قضاوت من کمی عجولانه پنداشته شود چون بیشتر بر پایه ی شنیدن همین مختصر روز-گفتار ها و تحلیل های مربوط به آن ها استوار می باشد، اما به نظرم چندان ناصواب و نادرست هم نمی تواند باشد، مخصوصا وقتی صحبت های بسیار کوتاه اما سنجیده ایشان را در مورد ده فرمان کیشلوفسکی بشنویم. و یا آنجا که برای توصیف حالات روحی خود از "چراغ های رابطه تاریکند" فروغ مثال می آورد و در مورد خویش به زیبایی می گوید که گاهی انگار " ردپای زمان را گم می کنم". با وجود اینکه درکلام آرش نراقی در نگاه اول حضور سروش است که رخ می نمایند اما با کمی درنگ ردپای هنر و تجربه ی معنوی و شخصی ایشان است کم کم پدیدار می شود و این بسیار زیباست. قطعا به بقیه ی مونولوگ های آرش نراقی هم گوش خواهم داد اما با فاصله و تامل بیشتر تا در مورد قضاوتی که کرده ام بیشتر بیاندیشم.
اما در مورد ضرورت وجود برخی مفاهیم و مقولات مدرن نظیر سینما و شعر نو در بینش و آثار دکترسروش و ملموس بودن جای خالی آن ها شاید بعد ها بعد از مطالعه ی بیشتر و جمع آوری مستندات محکم مطلبی در اینجا بنویسم هرچند در حال حاضر شاید جزآنچه گفتم و مختصری دلیل و اشاره دیگر چیز زیادی برای افزودن نداشته باشم.

نظرها
Posted by: نرگس | January 5, 2008 11:44 AM